![]() |
![]() |
|
| information |
|
در ساعت 5 عصر مهتاب من سفر کرد بر طرف چرخ گردون درساعت پنج عصر، در آسمان نیـــــــلگون چون آفتاب ثابت، دورش زمین بچرخـــــید بنشست پشت کوهی ،با چشم های پرخون چون چشم ماهتابم ،در شــب که باز گردید گهواره بارور شد ،در قصــر های هارون کفتار های وحشی ، مهــتاب را بغل کرد ناگه شدند فروزان ،مهتــاب شد دگرگون در چار طرف مهتاب ، ابری سیاهی افتید در ابر ها فرورفت،چون گنج های قارون این آسمان آبی ، رنگــــش سیاه گردیــــد شد قطره قطره باران،گردید آب جیحون بهمن1387 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:31 توسط فقیداحمد" ثهنوش مرثاب" |
|
|
بانو...
سلام ای بانوی معصوم ..!! ای خواهر ... ای مادر... و بالآخره ای بانو... سلام ای گلی که چشم های گرگ های بیابان.. همیشه بخاطر تو منتظر می باشند.. و سلام ای خورشیدی که تمام جهانیان از مهر مادر بودنت مستفید می شوند... ای بانو ! تو کسی هستی که ناجی بشریت در دامان تو پرورش یافته است... و خورشیدی برای انسانهای گردیدی که در تاریکی های جهل و فساد بودند.. ای بانو! تو نخستین تحفه ای بهشت برای اولین انسانی بنامی آدم بودی ...پس آیا ارزشت این است که در محضر تماشاچیان از تلویزیون تمام مردم جهان تماشاگر تو باشند؟... آیا ارزش رقصیدن را در مقابل آواز خوان های یاوه سرا داری؟...دیگر بس است... چراقدر خود را نمی دانی ؟.. چرا ارزش بانو و مادر بودننت را به صفر ضرب می زنی ؟... کجا شد این ارزش مادر بودنت؟... ای بانوی قرن 21...!! آیا نمی توانی به مانند بانوهای 14صد سال باشی ...بانوهای 14 قرن قبل... بامانند بانوی مریم .... بانوی که پیغمبری بنام عیسی را بدون پدر به این دنیا آورد... بانوی که بخاطر خدا سینه اش را سپر محمد کرد.... بانوی که خود و پسرش را بخاطر خدا قربان کرد ... پس آیا نمی توانی به مانند این بانوان باشی ..!!البته می توانی ...پس کجا شد همت تئ !! کجاست آن غیرتی که شمشیر را به گلوی دشمنانت می کردی ...آیا نمی دانی که اولین شهید راه اسلام بانوی بنام سمیه بود...!! سمیه ای که در زیر شمشیر دشمن می گفت.. احد..احد..احد... تو روزی داری بنام" روز جهانی بانو" آیا ارزش جهانی بودنت را می دانی ؟؟.. افلاطون و انشتاین پسران تو بودند.. باید به تو نابغه بگویند.. بخاطری که تو مادر نوابغ هستی ...چرا اینقدر ساده هستی !!..وقتی که جوان می شوی چرا فریب انسانهای لاوبال را می خوری !!...چرا لطافت و زیبایی ات را به قیمار می زنی ...!!و همرای کسانی که می خواهند چند دقیقه از وقت شان خوش بگذرد دوستی می کنی ...!!بخاطری که ...تو مهربان هستی ..قلب پاک داری ..و نرم دل هستی ...ای بانو ..!! ازت بخاطر عیاشی شان .. بخاطر پیدا کردن پول ، فلم های مزخرف و سکس می سازند... ازت استفاده می کنند...استفاده ای نا جاییز... سینما گران بخاطر خرید پیدا کردن و چلیدن فلم های شان ازت استفاده می کنند... یاوه سرایان بزله گوی بخاطر جلب توجه صدای بی صدای شان ازت استفاده مس کنند... و در تمام چار دیواری ها عکست را بخاطر تماشاه به نمایش می گذارند.... حتی در شهر....بازار...کلیسا... سینما... و از وجودت استفاده مس کنند ... استفاده ای ناجاییز... هنر مندان نوگرا ازت تابلوی سکس می سازند... وپیشه ای خودرا نقاشی کردن پیکره ای عریان شما بانوان قرار می دهند... آیا ارزشت نقاشی عریانی است؟.... پش چرا... و چه مردمانی در چار راه ها منتظر آمدن تو هستند.... تا با تو ساعتها خستگی و افسردگی شانرا رفع کنند... نگاه کن که ازت چه بازیچه ای می سازند.. .بازیچه ای برای رفع افسردگی ...خستگی ...و.... ببین پیش از آنکه فکر می کنی ..اتفاق می افتد... پیش از آنکه فکرش را هم نمی کنی اتفاق می افتد.. اتفاقی که نمی خواهی ... نمی خواستی ..و حتی نخواهد خواستی ... ثهنوش مرثاب پاییز1387
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:27 توسط فقیداحمد" ثهنوش مرثاب" |
|
|
کاش شاعران سکوت می کردند تا گل ها خود بی واژه از بهار زیبایی او بگویند...!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:23 توسط فقیداحمد" ثهنوش مرثاب" |
|
|
یک ستاره....
کبوتر هستم و من آشیانه می جویم ز بعدی آشیانه،آب و دانه می جویم
ستاره گان زیادی در آســـــمان خیزند از این میانه فقط یک ستاره می جویم
ستاره ای چو خورشید بر فراز زمین ومن ستاره ای چون شمع خانه می جویم
ساره ای که ز نورش شبم شود روشن که من ستاره ای چون پنج ساله نی جویم
ستاره ام ز پیش آن ستاره گان گم شد فقط ،فقط من همجو آن ستاره می جویم
به آفتاب سلامی دوباره خواهم گفت ز پشت پنجره ها آن ستاره می جویم 25دی 1387 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 21:48 توسط فقیداحمد" ثهنوش مرثاب" |
|
|
سوال زندگی....
حصار قلعه های محکم محمود کجاست؟ و چوب های عنبرین عطر دود کجاست؟
ز باغ های حقیقت ســــــــــــــوال می آید... جواب روشن آن مرغ خوش سرود کجاست؟
به باغ حسرت پامیر انفجاری رســـــــید بپرسمت مادر ، احمد مســـــعود کجاست؟
ز آسمان حقـــــــــیقت جهان روشن بود... و کشتی عشق من به بحر رنگکبود کجاست؟
حقیقتی که ز میدان ســــــوال پیش کند.. سوال آن این که ،سجده ودرود کجاست؟ 23بهمن 1387 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 21:36 توسط فقیداحمد" ثهنوش مرثاب" |
|
|
درد قلب..
چرا مهتاب من... این خانه ای تاریک را روشن نمی سازد... که تا چشمان من این کاغذ بی رنگ را با رنگ شعر خود به رنگینی بیاراید... که باشد درد قلبم از ورای شعر خود آرامتر گردد... و سنگینی دردش را به این برگ سپیدین بار گرداند.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 21:21 توسط فقیداحمد" ثهنوش مرثاب" |
|
|
درد ها...
در هر زمان انیس دل ماست فارسی یعنی زبان خضر و مسیحاست فارسی "شاهین" در این جهان پر ز زبان های مختلف همچون درخت مثمر و یکتاست فارسی "ثهنوش" با واژه واژه سوی سما سر کشیده است پرواز های شهپر عنقاست فارسی "منیب" تک واژه های مثنوی مولوی خدا! آوای عشق یوسف تنهاست فارسی "کیومرث آذریان" |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:47 توسط فقیداحمد" ثهنوش مرثاب" |
|
|
به زندگی بنگر که چه بسیار درازو پر معناست و دور و بر مان شادمانه نوای امید می سراید!... همه چیز به سوی شگفتن و روییدن و بزرگی به پیش می رود!...مادران اعم از انسان و حیوان ،بارور می شوند و میزایند…پرندگان و چرندگان و خزندگان و ماهیان بر تخم شکسته خویش سرود زندگی و زندگانی می سرایند... زمین با گلهای زیبا و میوه ها و نهالهای امید برتارهای زندگی ترانه سعادت سر می دهد…آسمان با قطره های باران بارور می گردد و دریا ها میدان رقص و پایکوبی موجها می شوند… همه چیز بر روی کرهء خاکی بزرگ و بزرگ تر می شود و گسترش می یابد !
نمی دانم..!! نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ..نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم جه خواهد ساخت..؟؟ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به کودک گستاخ و بازی گوش که او یکریزوپی درپی دم نرم خودش رادر گلویم سخت بفشارد و خوا ب خفتگان خفته را آشفته سازد به دینسان بشکند شابد بغضم سکوت مرگبارم را |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 0:54 توسط فقیداحمد" ثهنوش مرثاب" |
|
|
نمی دانم!!..
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد نميخواهم بدانم کوزه گر
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست حاجت به بيان نيست كه از روي تو پيداست من تشنه ي يك لحظه تماشاي تو هستم افسوس كه يك لحظه تماشاي تو روياست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:29 توسط فقیداحمد" ثهنوش مرثاب" |
|
|
گذر نامه انسان:
نام :انسان هویت:آدم نام خانوادگی:آدمی زاد نام پدر:آدم نام مادر:هوا لقب:اشرف مخلوقات ماموریت:خلیفه الیهی ساکن:منظومه شمسی و سباره زمین نژاد:خاکی آری نژاد همه ما خاکی مبداء:سراچه دنیا مقصد:سرای آخرت ساعت پرواز:نا معلوم مکان پدواز:نا معلوم کد پرواز:انا لله و انا الیه راجعون شماره پرواز:لا الاه الا لله باری مجاز:اعمال صالح به هر اندازه و حجم باری غیر مجاز:مالیات دنیا آثار بجای مانده بعد از پرواز:عمل نیک و مفید و اولاد صالح توصیه های دنیوی عبارت اند از:اجرای دقیق آموخته های کتاب و سننت و فطرت پیامبراسلام.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:19 توسط فقیداحمد" ثهنوش مرثاب" |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام عزیزان..
ثهنوش مرثاب هستم در یک دهکده ی سردی افغانی در یک فصلی از فصل های پاییزی ... در یک شبی تاریک .. اما مهتابی و ستاره باران... از جهان 9 ماه و 9 روزگی به این جهان زود گذر و متحول آمدم.. حالا من دانشجوی دانشکده ی (کمپیوتر ساینس)... در دانشگاه کابل هستم... |
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته اوّل آذر 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم شهریور 1387 |
|
RSS
|